نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
قصه گوي مريض

قصه گوي مريض


اين وبلاگ به بلاگفا انتقال يافته 1367m.blogfa.com

ممنون........




اول ازهمه شهادت امام حسين رابه تسليت می گويم .......
((نفرينی كه ازقلب خاموش كودكي برمی خيزد كارگزارترازخشم نيرومندترين مردان است))بروانينگ
                                            ((سنگ))

فكری مثل خوره ذهنش راداشت می خوردقلم توی دستش سنگينی می كرد.......
غبارغليظی ازگردوخاك همه جارافراگرفته فقط صدای توپ وتانك ها می امدهرازچندمدتی هم كه می گذشت صدای تك تيری شنيده می شد.پاهايش دردمی كرد.ازخانه هاجزخرابه ای باقی نمانده بود.بوی تعفن نفسش راتنگ ترمی كرد.
نمی دانست چراهرچه نزديك ترمی رودصداكمترشنيده می شودمثل اين كه ادم توی برزخ گيركرده باشد.صدای ناله زن واضح ترمی شد.ديگرتوان اين راندارد كه جلوتربرود.جسدهاروی زمين افتاده.
بادگرمی می وزد چشمان رامی بندد.درميان هاله ای ازگردوغبارروی خرابه هازن رامی بيند.نزديك ترمی رود چهره زن زردشده ونگاه بی رمقش به خون های دلمه بسته است دستان كوچكی راتوی دست زن می بيند پسربانگاه هايی مضطرب به زخم مادرچشم دوخته.سردی دستان مادرهرلحظه بيشتروبيشترمی شود.
بغض توی گلويش راقورت دادوگفت:ما.....مانی .......در.....درت .....ميكنه؟
درحالی كه زن سعی می كرد برای اخرين باربه اونگاه كند خنده تلخی زد ودستان گرم پسرراتوی دست فشرد.
مرد سرجايش ميخكوب شده بود.
لبخند مادر روی صورتش يخ زدوپسرباچشمانی كه پرازاشك بودنگاه زن كرد ومی خواست برای يك بارديگر هم كه شده مادربه او لبخند بزنداما ديگر زن دستانش رافشارنمی داد.
باز صدای تك تيرهايی شنيده شدوپسردستان كوچك خودرا روی زخمهای مادرگذاشته بود كه شايدخوب شود......
نويسنده نگاهی به اطراف كردديدقلم توی دستش است ونورچراغ مطالعه پشت ميز چشمانش راخسته كرده.
نمی دانست ان جاكجابودخواست كه داستان راتمام كندكه ناگهان تانكی راديدكه داشت سنگ های پسرراخردمی كرد.....

ببخشيداگه بدبود احساسی بودكه بی خبراومدورفت........




بيشتر،كسانی موفق شده اندكه كمترتعريف شنيده اند.                اميل زولا

((زل زده توی چشم هام .طلب كارترازعزراييل.نگاهش سوزنده ترازآتش جهنم است.نگاهم به دوقطره اشك گيركرده توی چشم هايش می افتد.پلك می زند وباز نگاهش می كنم ومی گويم من تو نيستم¿¿¿....)) 

((داستانكی ازخودم ))ممنون ازنظرهاوانتقادهای شما.

((آنقدر شكست خوردم تاراه شكست دادن را آموختم))        ناپلئون




بيش از هر چيزانسان بايدبراي خوشايندخودش چيزبنويسد. گوستاوفلوبر
ببخشيد به روزكردنم طولاني شد:

..............
شمارش معكوس
آخرين پلان

موهاي سفيدشده اش رادخيل مي بنددبه آسمان....
نم نم..بوي نم باران وباريد.......
تاهرروزهاي تعطيل

شنبه،گرگ هفت سنگ هامي شود
روي برف هاكه مي بارند،
نگاههاي يخ زده
به يكشنبه هاي بي خورشيد
چشم هاراتعطيل مي كندتاجمعه هاي......

كات مي دهدبه توكه هنوزتعطيلي
جاده هاي محكوم به اعدام
گناه بزرگي ست نيامدن تو
هزاروسيصدوهشتادوچند پلان هم كه آنورتربروي
چشم هاتعطيل اند و جاده هاگناهكار



كسي كه به خوداطمينان داردبه تعريف ديگران احتياج ندارد. گوستاولوبون







معذرت می خواهم ازاينكه مدت به روز كردنم طولانی شد
اميدوارم ولتاژزندگيتان بيشترازماكسيمم مقداران نشودكه دراين صورت لامپ زندگيتان می سوزد (وبرعكس).ويامتغير زندگی به سمت صفريا منفی بی نهايت ميل نكند.
ودراخرازخداوندمهربان ارزومندم كه هيچ كس بهاررا با امتخان فيزيك،حسابان...شروع نكند.

...
زندگی ومردن را شايعه كردند
تيتر بزگ روزنامه صبح:
(متولد شدنوزادی بی سر)

توضيحات توی صفحه گم شده:
پدر،مفقود    مادر،نامعلوم
دهان تكنولوژی علامت؟؟؟؟؟
بازشد
باتخمين زدن عمرصدساله نوزاد 
منبع درامدموزه تاريخ طبيعی كردند
                                          (نوزاد بی سررا)

روزنامه عصر راتعطيل كردند
وقتی تيمارستان رامتهم به قتل عوضی ای كرد
علت:گفتن واقعيت
اين كه توروز هشتم افريده شدی
توی بسته سفارشی قبرش راكندند
وپستش كردندبه ادرس خدا
بانامه معذرت خواهی اين كه قبرستان جاندارد
وتيترروزنامه فرداچاپ نشد
وقتي(من)خبرداغ روزنامه هاشد

ممنون ازنظرات سازنده شما




                                            ابنبات چوبي

اب از دهانش راه افتاده بود.خود رابين خرمنی ابنبات چوبی می ديد.ابنبات هايی با طعم های ميوه اي،

كاكائويی وهزار جور مزه ديگركه ويترين راپركرده بود.باورش نمی شد اين ابنبات در يك جاجمع شده باشند.ابنبات ها زيرنور چراغ ويترين می درخشيدند.دست درجيب كرد وپول های خود رابه هم زد صدای جرينگ جيرينگشان بلند شد.كم بود بايد صدايشان بيشتر می شد.تا بتواند تمام ابنبات ها رابخرد.نگاهشان كرد از ديدنشان سير نمی شد .احساس كرد پايش سنگين شده وتوان دور شدن از مغازه را ندارد .هربار كه انجا می ايستاد سعی می كرد تا انجا كه می تواندريه هايش را پرازبوی شيرينی كند .بويی كه حس ميكرد ازشيشه عبور می كند .ته گلويش شيرين شده بود.مثل اينكه هزار تا از انها را خورده باشد.خود را به ويترين نزديك كرد گونه را به شيشه گرم چسباند.گرمی ملايمی در تنش دويد .مز ه ی شيريني هنوز در دهانش بود.دلش نمی خواست اب دهانش را قورت دهد.چشمش هرلحظه  روی يكی مكث می كرد .نمی دانست كدام يك را بخوردفكر می كرداگريك ليس كوچك بزند،غيب می شوند .

بزرگترين وخوشمزه ترين ابنبات را انتخاب كرد وهمين كه خواست طعمش را بچشد،چيز سنگينی توی سرش خورد وتا خواست خودش را جمع و جور كند،گوشش تير كشيد .شيرينی ته گلويش زهر شده بود .روی پنجه پابلند شد تا گوشش كمتر كشيده شود.بغض تو گلويش جمع شده بود زور می زد تاازچشمش خارج شود.بزور توانست بگويد:فقط می خواستم مزه اش رو ببينم....

مغازه دار او را به گوشه خيابان پرت كرد.

اهسته از جا بلند شد،با استين اشكش راپاك كرد،مغازه دار داد كشيد:هر روز دارم شيشه رو ميشورم نگاه كن جای دماغ وزبان كثيفت رو شيشه مونده ...اگه پول داری بخر.

پسر توی چشم های مغازه دار زل زدوگفت:يه روزی می ام مغازه تو می خرم .

پسر پرنده وكاغذ فال هارا برداشت ورفت.

كار هر روزش بود كه وقتی از جلوی مغازه ابنبات فروشی رد می شد چشمش بی اختيار می رفت روی ابنبات ها .هر روز پول هايش را می شمرد و می انداخت توی قلك تا روزی بتواند برود سراغ ابنباتها. درافكارش به خود می گفت:اگه بخوام هرچه زودتر به ابنبات ها برسم بايد بيشتر كار كنم.ازانجا كه مغاره ابنبات فروشی سرچهارراه بود،تصميم گرفت برای انكه به انجا نزديك تر باشد تاظهر فال بگيرد و بعدش سر چهارراه شيشه ماشين ها را پاك كند.موقعی كه چراغ سبز می شد می ايستاد وبه ويترين نگاه ميكرد حرفهايش را فقط به ابنبات ها می زد چون می دانست انها راز دار خوبی هستند.هروقت چراغ قرمز می شد دستمال به دست می دويد به طرف ماشينها.

 ظهران روز با اميدبيشتری كار كرد و فال گرفت.عصر سر چهارراه نشست وپول ها را شمرد باورش نمی شدچند بار سيلی محكمی به خودش زد.فكر كرد خواب است.چشم را چند بار به زد .بيدار بود. به طرف مغازه رفت.هر چه نزديك تر می شد قلبش بيشتر می تپيد.به مغازه كه رسيد نتوانست باور كند چند بار چشم را ماليد ويترين خالی بودنكاه دور وبرش كرد .شايد اشتباهی امده بود خودش را به ويترين خالی مغازه چسباند اين دفعه ديكر گرمی احساس نمى كرد .....                      

 

از نقد  شما از كارم خوشحال می شوم 

 




در ابتداازاشتباهاتی كه كرده ام معذرت می خواهم

(شماره تلفن خدا:۲۴۴۳۴)

من:الو......

منشی خدا:بله..........

من :برای اخرين بارهست كه تلفن می زنم  بهشBEGOO همونی هستم كه ساعت۱۱صبح۳۰خرداد۱۶سال قبل شوتم كردتوی جوی ابی و زيردست فرشته های الهی ات (تحريف شده به مامان وبابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟)عوضی كاملی شدم .هی GOFTAND اين جيزه هست؛دست نزن؛ولی تا ارنجم رفت توی همانی كه جيزه بود.تا ارنجشان توی حلقم هست ومن هنوزان را تف نكردم.

((((((اميدوارم به خاطر شعر عاق والدين نشوم.)))))